تبليغاتX
غمی غمناک
 

نوستالژی ، همون دلم تنگه خودمونه!!!

 

نوستالژی ، شاید وقتی به گوش بعضی ها می خوره ، بگن این کلمه قلمبه ، سلمبه چیه دیگه ! تو پس پرده این کلمه به ظاهر قولنج کننده یه معنای آشنا وجود داره ، جمله آشنایی که هی تکرارش می کنیم : یادش به خیر ، چقد دلم تنگ شده واسه اون روزا !!!

متنی که فانی جون نوشته بود باعث شد وقتی سر شب رفتم سراغ یخچال تا آب بخورم ، دوباره بویه خوردنیه سیب به مشامم برسه و یه دفعه برگردم به چندین سال قبل و یادم بیافته که چقد دلم تنگه برا اون روزا ....

برا مقنعه سفید یا پیراهن سرمه ای که روش اسممون رو می نوشتن و دوروبرش چند تا گل خوشگل.

برا اون کوله پشتیه صورتی رنگی که خیلی دوسش داشتم . برای سیب هایی که وقتی می رفتم مدرسه قل می خوردن تو کیف صورتیم و تو مدرسه وقتی تو جمعمون یکی از دوستامون یادش می رفت سیب بیاره ، با خط کش میافتادیم به جونه سیب بیچاره و با هر مصیبتی بود نصفش می کردیم تا همه با هم مزه شیرین سیب خوشمزه دوران کودکی رو بچشیم . آره ، یاده معرفت دورانه بچگی به خیر و اینکه تک خوری تو مرام بچه ها نیست و تو سادگیه بچه گونشون نمی گنجه...

یاده خاله بازیه دوران بچگی ... وقتی تو راه پله بساط پهن می کردیم ، یکی می شد مامان ، یکی بابا ، یکی عمه  و یکی دیگه خاله و بعدش غرق می شدیم تو شادی و خنده و چه قشنگ شادیهامون رو با هم تقسیم می کردیم . اون موقع دعواها و قهرامون هم قشنگ بود . تحمل دوریه همو بعد از قهر کردن نداشتیم . کینه برامون معنی نداشت . فاصله قهر و آشتی هامون حتی شاید یه روزم نمی شد . وقتی تو کوچه همدیگه رو می دیدم ، زیر چشمی به هم نگاه می کردیمو بعدش یه لبخند و ...

یادمه وقتی دلم می گرفت ، به بهانه ای ساده می زدم زیر گریه و پناه می بردم به روی پای مادر ویا شونه پدرم و با هر نوازش دست اونا مثل اینکه یه دنیا آرامش بهم هدیه می دادن. ولی الان اونقدر احساس بزرگی می کنم که دیگه به چشمام اجازه اشک ریختن نمی دم ویا برای اینکه ثابت کنم بزرگ شدم دیگه سرم رو پای مادر و شونه پدر نیست .

یادش به خیر .... چقد دلم تنگه واسه اون روزا ....

واسه دوستی ، صداقت ، مرام ، صمیمیت ، سادگی ، صفا ، معرفت دوران بچگی . واژه های قلمبه سلمبه ای که هر بچه ای شاید معنی شو ندونه ولی ندونسته سرشار از این صفات دوست داشتنیه و نمی دونه و نمی دونستیم که تو هر لحظه ای که آرزوی بزرگ شدن می کنه و می کردیم ، داریم برا از دست دادنه همه این زیباییها لحظه شماری می کنیم .

ولی یه چیزی : اگه امروز ، امروزی که دیگه بزرگ شدی ، یکی  ، یه جایی بهت گفت چقد شبیه بچه هایی ، اصلا بهت بر نخوره ، اصلا هم ناراحت نشو ، به خاطره اینکه می تونی بذاری به حساب تعریف ... باور کن !!!


 

نوشته شده توسط یه تنها در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت


چقدر دور افتادیم ؟؟؟ تو بگو!!!

 

زنگ ساعت ... نه ... شایدم زنگ موبایل ... پی در پی ... مشت و لگد هایی که نثارشون می کنیم تا خفه شن و ما به خوابمون ادامه بدیم !!! و بعد به زور چشمامونو می مالیمو و از خواب بیدار میشیم ... مثل همیشه شستن دست و صورت و اگه لطف کنیم یه صبحانه مختصر با خانواده که اونم بعید می دونم ... من یکی که اهل صبحانه نیستم تو رو نمی دونم ... بعد لباس پوشیدن وبعدش می زنیم بیرون ... دویدن ... جنگیدن ... بحثیدن ... تحمل کردن ....   واسه چی و واسه کیشو نمی دونم !!! ناهارم که اکثرا بیرون ... مطمئنا جمع دوستانمونو به خانواده ترجیح میدیم و البته غذای ژتون دانشگاه رو به غذای مامان وقتی می دونی بعد از خوردنش جمع کردن سفره و شستنه ظرفها دست تو رو می بوسه... آره ... ژتون دانشگاه بهتره... برمی گردیم خونه ... خسته و کوفته و یه شام ...

بعدش علی رغم اینکه اعلام می کنیم از خستگی داریم می میریم ، میریم سر کامپیوتر ... آره درسته وبگردی و خوب کسی نیست ، خودمونیم دیگه چتیدنای شبونه... یه دفعه سرمون رو بلند می کنیمو وااااااای ساعت 2 – 3 نصف شبه و چشم های قرمز و رختخواب ...حرفی از اس ام اس های گاه و بی گاه نمی زنم که دیگه برامون شده مثله نفس کشیدن ...

آره این منم ... این تویی ... این ماییم ... جوونایه نسل امروز ... همونایی که می گن خیلی خودسر و گستاخن ... به نظرت حق دارن ؟؟؟ نمی خوام به این سوال جواب بدی، سوال مهم تری دارم ... به نظرت زندگی یعنی این ؟؟؟ واسه همینا به دنیا اومدیم ؟؟؟ پس اون کاری که می گن فقط باید به دست من، تو این دنیا به سرانجام برسه کجاست ؟؟؟ چیه ؟؟؟

نمی خوام شعار بدم ، تا چند روز قبل من هم به اندازه ای سر سوزنی به این قضیه فکر نمی کردم و از زندگیم لذت می بردم  یا شایدم فکر می کردم که دارم لذت می برم . ولی مسافرت با همه حس و حالش باعث شد که به این مسائل فکر کنم .تو ماشین ... سکوت و موسیقیه ملایم و بعدش رفتن تو عالمه... نمی دونم شاید عالم فکر های رنگارنگ ...

می دونی چی دیدم ؟؟؟   طلوع آفتاب با نور ملایمش ، آسمون آبی  ، ابرها ، سایه هاشون ، آره سایه هاشون ... درخت ها و حتی تنوع رنگ سبزشون ، غروب زیبای آفتاب ، صدای زیبای پرنده ها ، پدرم ، مادرم ، دردو دل کردن با مامانو بابا، شیطنت کردن با خواهر و برادر کوچیکتر ، ...... راستشو بگو چند وقته اینا رو ندیدی و لمسش نکردی ؟؟؟ مطمئنم حتی دلتنگشونم نشدی ... چون اصلا یادت رفته ... یادم رفته ... آره یادمون رفته ...

گم شدیم ... کجا و چطور نمی دونم ... شاید تو همون عصری که همه می گن ... آره عصر ارتباطات ... عصر صنعت ... عصر سرعت ... با پدر و مادر و خواهر و برادر که دعوا و کلنجار ... دوستی ها و صمیمیت ها اس ام اسی و موبایلی و چتی ... فامیلم که دیگه بی خیال بابا ...  ترجیح می دیم تو دنیایه مجازیه وب و چت باشیم ... نمی دونم این تو دنباله چی می گردیم ... ولی نه شاید بدونم ... دنباله نداشته هامون تو دنیایه واقعی ....

چقدر دور افتادیم ؟؟؟ چرا دور افتادیم ؟؟؟ حالا تو بگو ........... آره تو هم بگو!!!

حالا برگشتم ، مسافرتو می گم ، می دونم خیلی طول نمی کشه ، باز هم همون زندگیه سابق ، مثل همیشه ...   

عادت کردیم ... کاریشم نمیشه کرد ... صبر کن ... صبر کن ... یه اس ام اس.....

پاورقی : با همه اینا به یه چیزی اعتقاد دارم ، به این جمله که می گه هر لحظه رو طوری  زندگی کن که گویی آخرین لحظه است و کسی چه می دونه ... شاید آخرین لحظه باشه...

 


 

نوشته شده توسط یه تنها در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


آیا همیشه خواستن ، توانستن است؟

 

تا حالا شده چیزی بخوای اما بهش نرسی ؟ نتونی اونو به دست بیاری؟

یه خرده فکر کن!

یه کم دیگه !

آره ، کم کم داره یادت میاد . کم نبودن چیزا یا کسایی که می خواستی داشته باشیشونو می خواستی بهشون برسی ، اما ذست نیافتنی بودن.

یادته اولین چیزی که می خواستی بهش برسی اما نشد چی بود؟ آخریش چطور ؟ یادت میاد ؟

اولین ، اون اولیه اولی رو می گم . احتمالا یادت نیاد چون خیلی کوچیک بودی!

تنها دلیل برای نرسیدن به اون چیزی که می خواستی این بوده که به نفعت نبوده . اگه برگردیم به جایی که یادت بیاد شاید یه عروسک یا ماشین اسباب بازی یا تنقلات یا لباسی بوده باشه که دوسش داشتی. کدومش؟

حالا اینا مهم نیستن ، چون همیشه کنار اومدیم ، تنها به این دلیل که به صلاحمون نبوده و این صلاح رو خانواده و اطرافیان برامون در نظر گرفتن !

می دونی شاید زیاد برامون ناراحت کننده نبوده چون تاثیر آنچنانی رو زندگیمون نداشته. اما وقتی خودمونو شناختیم چی؟ وقتی با معنی خوبی و بدی آشنا شدیم چی؟ وقتی با معنی تصمیم و تصمیم گیری آشنا شدیم چی ؟ شناخت ، اختیار ، تصمیم ، آینده، آره آینده من!

واقعا به نظرت این آینده می تونه آینده تو و من باشه؟ اصلا بوده ، هست ، خواهد بود؟چطوری؟ وقتی تو لحظه به لحظه زندگیت هیچ حقی نداری.

باور کن شده شعار جملاتی مثل : خواستن ، توانستن است یا از تو حرکت ، از خدا برکت. کدوم خواستن؟ کدوم حرکت؟ کدوم توانستن و برکت؟

گاهی حتی حق حرکت نداری، گاهی حتی اجازه خواستن نداری! چه برسه به اینکه بتونی یا نتونی، پایه برکتی در میون باشه یا نباشه!

مطمئنم تو این مدتی که این حرف ها رو می گفتم یادت افتاده چیزایی که می خواستی بهش برسی ، در موردش فکر کردی، تحقیق کردی، به عقلت رجوع کردی، به قلبت رجوع کردی ، به آینده فکر کردی و تصمیم گرفتی اما نشده! آره نشده!

می خوای مثال بزنم؟ یکیش کنکور ! بحث داغ همین روزاست .خوان اولش ماله زمانیه که خانواده از طرف تو برا آینده ات تصمیم می گیرن ، که چه رشته ای بخونی . پس حق انتخاب بی حق انتخاب. حالا گیرم که خانواده روشنفکری داشته بباشیو بگن هر چی پسرم بگه یا هر تصمیمی که دخترم بگیره! مگه سد کنکور چیزیه که به خواست تو و من بشکنه. نگو که اگه تلاش کنی به هر چی می خوای برسی که خودتم خوب می دونی که شعاره!    یا... یا... یا زمانی که یکی رو دوسش داری! با تمام وجود می خوای باهاش باشی ، می خوای آینده ات رو باهاش بسازی، گاهی حتی به حرکت هم نمی رسه ، حتی فضا جوریه که جرات خواستن هم نداری، چه برسه به اینکه بهش برسی ! مثل پسرای خوب باید بشینی تا یه دختره خوشگل و خونه دارو خانواده دار برات پیدا کنن و تو حق اعتراض نداری یا مثل یه دختر متین و موقر بشینی و منتظره شاهزاده سوار بر اسب بالدار باشی ، جز این راهی نیست ، حق اعتراض هم نداری ! مبادا بگی من یکی دیگه رو دوست دارم که تبدیل میشی به یه . . .

می بینی... ادامه تحصیل تو یه شهر دیگه ، رفتن به کلاس آموزشی خاص مثل تئاتر و موسیقی ، فعالیت های اجتماعی ، رفتن به مسافرت با جمع دوستانه ، شغل مورد دلخواه و و و      می بینی ؟ خیلی زیادن ، خیلی زیاد چیزایی که می خوای اما نمیشه . پس همیشه خواستن ، توانستن نیست که اگر بود بیشتر خواسته ها شکل آرزو و رویا به خود نمی گرفتند .

پا ورقی: راستش این حرفا رو زمانی رو کاغذ آوردم که از شنیدن نه ، نه ، نه پشت سر هم خسته شده بودم ،ولی اینو می دونم که به عنوان یه انسان مجبوریم که بایستیم و بجنگیم با تمام نه ها وتو زنگیمون ریسمانی به نام امید داشته باشیم تا بهش چنگ بزنیم . تا تو مرداب یکنواختی و دلسردیه زندگی فرو نریم.


 

نوشته شده توسط یه تنها در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت


سلام

 

دنباله یه شروع متفاوت می گشتم ولی مثل اینکه زیباترین لغت برای آشنایی آدما با هم شده سلام .

پس سلام ،

این سلام آغاز آشنایی با چه کسانی خواهد بود خدا می دونه و بس ، ولی اومدم که آشنا بشم ، اومدم که پیدا کنم ، پیدا کنم آدمایی رو که شاید تو دنیایه واقعی پیرامونم نتونستم پیدا کنم . خیلی گشتم ... باور کنید خیلی گشتم .... ولی پیدا نشد و اگه پیدا شد متاسفانه موندگار نبود . یه وهم بود یا یه سراب و یا یه خواب شیرین زود گذر و یا ... و یا اگر بود ، نمی تونست موندگار بشه ، باید می رفت ... آره با این امید اومدم که شاید ایده آل های ذهنم رو تو این فضایه مجازی پیدا کنم . گر چه تو این فضا هر کسی این امکان رو داره که هر جوری می خواد باشه : آدم خوبه یا شایدم آدم بده . شاید تو دنیایه واقعی کسی دورنگی بکنه .... ریا بکنه ... دو رویی بکنه... بشه فهمید ولی اینجا دیگه نمی شه . مهم نیست ، نمی دونم شاید اومدم اینجا که خودمو فریب بدم ، فریب که نه، اینکه نبینم ، نبینم بدی ها رو ، دو رنگی ها رو ، قدرت طلبی ها رو ...

ولی نه

نه حالا که بیشتر فکر می کنم میبینم این طور نیست . عنوان وبلاگم چیه؟ غمی عمناک ! شاید بپرسی چه غمیه که اینقدر غمناکه . می گم . غم تنهایی . نه تنهایی از نوع عاشق شدن و شکست در عشق ! تنهایی از اینکه نتونی کسی رو پیدا کنی که مثل خودت باشه . البته شاید پیدا کرده باشم ولی نتونی باهاش باشی . نخواد که باشه ... نذارن که باشه ... نتونه که باشه ...

پس نیومدم خودمو فریب بدم ، اومدم فریاد بزنم غمه غمناکمو ... اومدم فریاد بزنم درد تنهاییمو ... اومدم فریاد بزنم و بگم یه تنهام .

می خوام از دغدغه هام بگم ، از چیزایی که تو این زمونه آزارم میده ، خوشحالم می کنه و البته بتونم دوستانی پیدا کنم که شاید حداقل تو این فضایه مجازی درکم کنن و بدونم ، حس کنم ، لمس کنم که تنها نیستم .

قالب وبلاگم بر خلافه عنوانش غمگین نیست . حداقل به خودم این حس رو منتقل نمی کنه. هر وقت میام تو این فضا طراوتو حس می کنم ، سبزی و شادابی و نشاط ...

شاید دلیلش اینکه نوشتن شده یه راه برا خالی شدن ، خالی شدن از دغدغه ها ، از آشفتگی ها و شاید دلیل دیگرش امید به پیدا کردن دوستانیه که مثل خودم هستن ، آره یکی مثل خودم ...

یه تنها ...


 

نوشته شده توسط یه تنها در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم ، تنها از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها .

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است .

هر دم این بانگ برآرم از دل :

وای ، این شب چقدر تاریک است !

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است .

دیگران را هم غم هست به دل، غم من ، لیک ، غمی غمناک است .


 

نوشته شده توسط یه تنها در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت